تنهایم و تنهاییم بس چه بزرگ است
میبینمت میشنومت درکت میکنم وجودت را حس میکنم ولی تو نیستی
تو نیستی ای هستی من
با تو هستم هستی ام دوری این فاصله ها مرا می رنجاند
نه مرا می ترساند
ترسانم ای همه ی ترانه ها ای همه بهانه ها ای همه شادمانی غمگینم اشوب ها اشفتگی هام
هان با توام میشنوی صدایم را
هق هقم را نه شاید هم خنده ام را
یادشان بخیر:خنده های با تو گریه های بی تو
عشق این است!
خنده با تو گریه بی تو
نه عشق این است:خنده با تو گریه با تو
عشق بی خاطره است جاودان است و ابدی
باز مردی امد
این دگر کیست؟عشق است؟
باز هم تکرار شد
خنده های با او گریه های بی او
شایدم عشق این است فقط خنده های با او
چه غمین است امشب
یک شب مهتابی
ساکت و سرد وسیاه و روشن
تو کجایی ان مرد؟
من در این فاصله ها در پی چیستم؟
ان خدایی که در این نزدیکست
یا خدایی که اصلا هم نیست
شایدم در پی تو
ان خدا دیگر کیست؟
من به تو می اندیشم
با توام می شنوی
شایدم فریادم بی صداست
تقصیر تو نیست
داد من بی صدای بی صداست!
باز حرفم تکرار شد دوستت دارم
باز هم دوست داشتن عشق عاشق ومعشوقی پیدا شد
چه تکرار ملال انگیزی ست
که بگویی به کسی ای همه هستی من دوستت دارم من
تا کجا این همه ترس
ترس از عشق دوست داشتن
من از این وازه ها چه هولی دارم
می کشاند مرا در عمق سکوتی تنها
دوست داشتن چه قشنگ و زشت است
چه شلوغ و تنهاست
تو کجایی خود من
دوستت دارم باز!
|
+| نوشته شده توسط
مینا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
|